به نام خدايم الله
نشسته ام.پاييز.بوي برگ سوخته مي آيد.آري او مي آيد! دشت خلوت
است.برگ ها در سجودند.آسمان نمي بر دشت ميبارد.ناي ايستادن ندارد، پير
درخت كه ديروز بر زمين افتاد.پرندگان هنوز ميخوانند.ميمانند؟ميبايست بروند،من
هم.ذغالي از چوب و برگ جمع ميكنم.آتش برتن ذغال ميريزم. باد خاموش
ميكند.بار ديگر آتش ميزنم،اين بار نم نم باران است.سايه اي مي آيد.
چشمم ، چشمش.او بي اختيار ميخنددو من بي اختيار ميگريم. بعد، خنده حكم
فرماست.آتش مي افروزد.گر ميگيرد.ميسوزد.ميخنديم. ميدويم تا ته دشت. بهار
ميشود.پرندگان مي آيند.خورشيد روشن ميشود.و خنده ي ما دشت را پر ميكند...
پير درخت جوانه ميزند، ميخواهد شاخه بدواند باز در دل آسمان...
يا علي، محمّدرضا![]()
+ نوشته شده توسط محمد رضا در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت
23:15 |

